روز جهانی زمین
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ 

بعد از ماهها تاخیر و  تنبلی در به روز کردن وبلاگم،  لوگوی زیبای یاهو بهانه ای شد تا به یاد بیارم، که امروز 22 آوریل، دوم اردیبهشت، روز جهانی زمینه.

می دونین به نظر من "زمین" مهربونترین صابخونه دنیاست! به مستاجراش اجازه می ده هر کاری دوست دارن بکنن و اصلا هم بهشون اعتراض نمی کنه. اونقدر به این فداکاریش ادامه داده که ما مستاجرا کارایی کردیم که زندگی خودمون رو هم به خطر انداختیم.

شاید این روز بهونه ای باشه واسه اینکه حواسمون رو جمعتر کنیم و بیشتر به خودمون و صابخونمون اهمیت بدیم.

مطالب مفیدی در مورد نحوه رفتار صحیح با بهترین صابخونه دنیا رو اینجا بخونید.

 


کلمات کلیدی: روز جهانی زمین
 
هردم از این باغ بری می رسد.
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ 

هالیوود یه دسته گل جدید به آب داده:

فیلم 300 که روایت حمله ایران به یونانه نبرد لشگر عظیم خشایارشا رو در برابر300 تن از سربازان اسپارتی نشون میده که از تنگه ترموپیل دفاع می کردن. تنگه ای که اگه از دست می رفت آتن تصرف می شد که با کشته شدن اون 300 نفر همینطورم شد.

با پایان جنگ به دستور خشایارشا سربازان ایران از تخریب شهر و آزار ساکنان خود داری می کنن!

این نبرد به سمبل دفاع غرب در برابر شرق تبدیل شده و برای غربیا اهمیت زیادی داره.

ولی فیلمی که به تازگی اکران شده حقایق رو به طرز عجیبی واروونه نشون داده.

این فیلم که هفته گذشته به روی پرده رفته با اعتراض ایرانیها و همینطور یونانیها روبرو شده.

من فقط صحنه هایی از فیلمو دیدم که سربازای ایرانی رو موجوداتی غول پیکر با چهره هایی زشت و دارای ابزار و ادوات عجیب و غریب و حیوانات بزرگی مثل فیل و کرگدن نشون میده و یونانیها رو یه مشت وحشی که عاشق  جنگ و کشتار و موجوداتی درنده خو هستن.

توی فیلم خشایارشا یه غول بیابونی که کمی تا قسمتی  ه م و س ک چ و ال هست نشون داده شده.

یونانیهای معترض شاید بتونن صداشون رو به جایی برسونن ولی بعید میدونم که ما هم با اینهمه دشمن ریز و درشتی که واسه خودمون تراشیدیم موفق بشیم کاری بکنیم و حمایت و تائید کسی رو جلب کنیم.

پس بهتره که خودمون یه فکری برای خاتمه دادن به این قبیل توهین ها بکنیم.

بهترین راه و البته نه تنها راه همون روشیه که در مورد خلیج فارس هم جواب داد.

لطفا به The movie 300 برید و تا حد ممکن لینکشو تکثیر کنید:http://300themovie.info

ممنون از دوست عزیزی که اینبار هم زحمت این بمب گوگلی رو کشید.

یا علی.

.

.


کلمات کلیدی:
 
سپندارمز مبارک
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ 

خیلی خیلی قبل از اینکه سنت والنتینوس بخواد بچه مثبت بازی در بیاره و سربازای کلودیوس بیچاره رو از جبهه فراری بده تا برن تو خونه ظرف بشورن و بعد طرفو زندانی کنن و بعد بیاد توی زندان عاشق دختر نابینای زندان بانش بشه و آخر سر اعدامش کنن و روز مرگشو جشن بگیرن و والنتاین و این حرفا، ما ایرانیا خودمون یه پا والنتینوس بودیم!

روز 29 بهمن روز سپندارمز یا اسپندارمزگان، ( من نمیدونم چرا بعضی جاها با "ذ" مینویسنش؟) یعنی روزیه که با نام سپنتا آرمئیتی، فرشته موكل زن و زمین، فرشته‌اي كه آبادي و خرمي و پاكي و باروري را در زمين مستقر مي‌كند هم نامه. و از مراسم اون روز اینه که خانومها به آقایون  و برعکس هدیه و چشم روشنی می دادن و به زبون ساده تر همین مراسم والنتاینی رو برپا می کردن که دیگه برای همه مون آشناست.

نمی تونم بگم دقیقا چه جور مراسمی داشتن ولی اینو به یقین می گم که نه از این عروسکهای جک و جونور هدیه می دادن  و نه از این قلبهای قرمز مسخره که به لطف خواهران و برادران چینی (و ایضاً قاچاقچی ایرانی) فت و فراوون ریخته تو بازار!

روز سپندارمز فقط یکی از جشنهای زیبای ایرانیه که یا فراموششون کردیم و یا اونقدر زلم زیمبو بهشون بستیم که خودمونم دیگه یادمون نمیاد اصل جشن چی بوده. در مورد سپندارمز درد خیلی بیشتره. شاید همه مون بدونیم که نوروز چیه و فلسفه تک تک سین های سفره رو بدونیم یا مثلا بدونیم که چارشنبه سوری این نمایش مسخره و هولناکی نیست که بزور ترقه و نارنجک هر سال تکرار میشه ولی اگه نبود این حس غریب نوازی و بیگانه پرستی ما که تا شنیدیم والنتاین هم هست از خود فرنگیها فرنگی تر شدیم شاید کسی یادش نمی اومد که سپندارمزی هم هست که حتی اسمش هم به گوش خیلیها مثل من نخورده!

خلاصه کنم. اگه می خواین بدونین که قضیه چیه گرچه دیگه خیلیامون می دونیم فقط خجالت میکشیم به جای هپی ولنتاین بگیم: سپندارمز مبارک! کافیه یه سر کوچولو به گوگل بزنین. کل قضیه تو دو صفحه تموم می شه. زیادی نگردین مطلب زیادی گیرتون نمیاد. در حد اینکه مناسبت این روز چیه و نامگذاری روزای سال و اینکه چرا به جای 5 اسفند شده 29 بهمن! همین!

در هر صورت سپندارمزتون مبارک!

شاد باشین.

.

.

.


کلمات کلیدی:
 
کتابهای اتوبوس
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ 

امروز سوار اتوبوس شدم. بعد از یک ساعت ایستادن در صف بانک، نشستن تا مقصد که نسبتاً هم طولانی بود خیلی میچسبید. با خیال راحت نشستم و در کمال تعجب متوجه شدم سبد مخصوص کتاب که تازگیها توی اتوبوسها نصب شده برخلاف همیشه که خالی بود چندتایی کتاب داره! البته سبد صندلی من خالی بود! با کنجکاوی به بقیه سبدها نگاه کردم که هرکدوم چندتایی کتاب داشت. دستم بهشون نمیرسید ولی کنجکاو بودم ببینم چه کتابهایی هستن؟ هر دفعه که کسی کتابی رو برمیداشت میتونستم عنوان کتاب بعدی رو ببینم. این سبد ۵ تا کتاب داشت.

یکی یکی عنوانهاشونو دید زدم تا به آخر خط رسیدیم. ولی موقع پیاده شدن سبد خالی بود! دیدن سبد خالی اونقدر ناراحتم کرد که نخواستم سرمو برگردونم ببینم بقیه کتابها هستن یا . . .!

من اصلا نفهمیدم کی این اتفاق افتاد؟

روی پانل جلوی اتوبوس یه کاغذ چسبونده بودن که روش نوشته بود: لطفا کتابها رو از اتوبوس خارج نفرمائید. ولی (ن)ش با ماژیک خط خورده بود.

یاد سالهایی افتادم که کرباسچی دستور داد کلی گل و گلدون تو خیابونها بچینن. اون گلها تا مدتها سرقت شدن، له شدن، هزار تا بلا سرشون اومد تا ما یاد گرفتیم ازشون مراقبت کنیم. و الان هر جا که گل و سبزه ای باشه حواسمون هست که لگدش نکنیم.

نمیدونم چقدر طول میکشه تا یاد بگیریم از کتابهای توی اتوبوس هم همون توی اتوبوس مراقبت کنیم؟

ولی میدونم که یاد میگیریم. ما ملت با استعدادی هستیم!


کلمات کلیدی:
 
صدام
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥ 

میخوان اعدامش کنن. دیگه زیاد فرقی نمیکنه که با طناب دار یا تیربارون یا اتاق گاز یا حتی با اون گازهای لعنتی که همه مون میدونیم!

مسئله خود اعدامه!

نه اینکه من با اعدام مخالف یا موافق باشم. نه! من با زمان اعدام مشکل دارم.

اگه اعدامش کنن همه اسرار جنایتهاشو با خودش بگور میبره و اینه که بده!

قانونشون میگه: تو هر مرحله ای که محکوم به اعدام بشه حکم اجرا و ادامه دادرسی متوقف میشه! یعنی به همین راحتی دهنشو میبندن که زیادی حرف نزنه.

میدونم اگه بدنش به ما ایرانیا حتی اگه گردی هم از طوفان جنگ به دامن آرامشمون ننشسته باشه واسه نشون دادن وطن پرستیمون هم که شده با چنگ و دندون تیکه تیکش میکنیم چه برسه به اونایی که عزیزشون رو تیکه و تیکه و مریض و ناهشیار تحویل گرفتن یا اصلا نگرفتن!

میدونم خبر مرگش آبیه به آتیش همیشه سوزان اون روزای لعنتی جنگ!

میدونم چقدر دلمون میخواد مسبب اونهمه خرابی و وحشت و مرگ و نا امنی به سزای اعمالش برسه. میدونم واسه اون جنایتکار روزی صدبار مردنم کمه!

 ولی اعدام اونم قبل از اینکه حرف بزنه و پته همه اونایی رو که هیزم این معرکه رو زیاد میکردن رو آب بریزه، خیلی ناعادلانه است!

این انصاف نیست که اسرار جنایات صدام با اعدامش به گور بره!

متاسفم که هیچ جوری نمیشه هم اندازه کارایی که کرده مجازاتش کرد.

.


کلمات کلیدی:
 
کادوی ني نی
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥ 

هفته گذشته جوجه ما توی تب و تاب کادویی که قرار بود نی نی واسش بیاره داشت واسه خودش نقشه میکشید. تمام هدیه هایی رو هم که واسه نی نی خریده بود  کادو کرده بود و منتظر بود که  نی نی بیاد خونه. البته به قول خودش: کدوم کادو؟ کادوش اینه که مامانم باید بره بیمارستان!

خلاصه نی نی دنیا اومد و جوجه پاشو کرد تو یه کفش که من باید مامانمو ببینم والا خوابم نمیبره! با کلی پارتی بازی بردیمش بالا و چون بابای نی نی یادش رفته بود یه کادو ترتیب بده نی نی هم کادویی واسه داداشی نداشت!!!!!!!!!

اینجا بود که سبد گل بابایی رو دادیم بهش و گفتیم نی نی برات آورده!!!!!!!!

طفلی یه کمی تعجب کرد و حالشم گرفته شد و گفت: فقط همین؟ ولی خوب مردونگی کرد و همونو پذیرفت.

نی نی رو که بردیم خونه چون می دونستم بابایی فرصت کادو خریدن نداره اسباب بازی رو که تابستون واسش خریده بودم ولی یادم رفته بود بهش بدم با خودم بردم و گفتم: آخی خسته شدم. همش تقصیر این نی نی حواس پرته. امروز از بیمارستان زنگ زدن که یه بسته از بچه شما جا مونده بیاین تحویل بگیرین. وقتی رفتم این بسته رو بهم دادن . . . که دیدم یادم رفته کادوش کنم و جوجه هم به کادوپیچ بودن هدیه بیشتر از خودش اهمیت میده! و فوری درستش کردم: البته کادوکرده بود ولی خانومه چون میخواست مطمئن بشه که مال ماست بازش کرد!!!!!!!

جوجه هم گفت: اون خانوم دکتر خیلی بی تربیت بوده که بازش کرده!

همه چی داشت درست میشد که جوجه با دیدن کادوش گفت: اینو واسم آورده؟ من که خودم بهترشو دارم، ایناهاش هم بزرگتره هم تیکه هاش بیشتره تازه بهترم هست همه چی هم داره!

و رفت مال خودشو آورد و نشونم داد!

عجب گیری افتاده بودم! گفتم: آخه نی نی که وسایل تو رو ندیده نمیدونسته که اینو داری.

با بی میلی قبول کرد ولی هرچی اصرار کردیم که بیاد بشینه پیش آبجی تا ازش فیلم بگیریم راضی نشد و گفت: عمراً اگه بیام!

مجبور شدم یه خالی دیگه ببندم و بگم: بیا یه رازی رو بهت بگم. امروز که رفته بودم بیمارستان بسته های دیگه ای هم اونجا بود شاید یکی از اونا مال تو باشه. گفت: شایدم نباشه! گفتم: آخه یکی از کادوها مثل این یکی بود حتما مال ماست! و به این ترتیب سرش گول مالیدم و اومد نشست کلی قربون صدقه نی نی رفت و براش ساز زد.

مطمئنم که همش منتظره که از بیمارستان یه خبری بشه. حالا باید به فکر یه کادوی دیگه باشم.

.


کلمات کلیدی:
 
میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته!
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥ 

پنج شنبه هفته گذشته روز اول مدرسه جوجه مون بود.روز خیلی خیلی مهمی هم بود آخه ما فقط همین یه دونه جوجه رو داریم.

به امر پدر محترمشون صبح کله سحر خودمو رسوندم خونشون که با هم بریم مدرسه.خوب معلومه که بدون من نمیشد.

همه گلفروشیها هم بسته بودن ولی خدا رو شکر از قبلش فکر گل و بادکنکشو کرده بودن.

در ضمن خوب شد رسیدم والا خواب میموندن.

خلاصه جوجه رو بیدار کردیم و اونم خیلی خوش اخلاق و با حوصله وسایلشو آورد و همه جیبهای کیفشو و کشوهای کمدشو نشونم داد.

بعدش هم گل و بادکنکشو برداشت و مثل آدم کوکی راه افتاد و ما هم پشت سرش.

مدرسشون رو تزئین کرده بودن و براشون طاق نصرت بسته بودن و اسپند و آینه و قرآن و آهنگ و گل و شیرینی و آبمیوه و . . .

مدیر و معلمهای مهربون و شنگول و منگول و کوچولوهای خوشگل و ترگل و ورگل خلاصه عجب بساطی بود!

همشو نمیگم که کلاس اولیهای سابق کمتر دلشون بسوزه. اونایی که مثل من توی مدرسه اجازه خندیدن و شاد بودن و لباسهای قشنگ پوشیدن رو نداشتن!

اون روز منو پرت کرد توی خاطرات مدرسه خودم:

من قبل از مدرسه کودکستان رفتم و تقریبا همون بچه های کودکستان هم توی آمادگی همکلاسیم بودن. پیش دبستانیمون مختلط بود و فکر نمیکردیم که دیگران لولو هستن. ولی سال بعدش که جدا شدیم و رفتیم کلاس اول لباس فرم و ادا اصولها شروع شد. بدترین و اولین خاطره من از کلاس اول بزور پوشیدن لباس فرم مدرسه بود که بعد از ۲ هفته که زیر بارش نرفتم به عنوان جایزه اون لعنتی رو سر صف بهم دادن و مجبور شدم بپوشمش! رنگ زشتش هم قهوه ای بود. اونو مقایسه کنید با لباسهای سفید و آبی و سبز و حتی صورتی و قرمز بچه های فعلی!

اینو گفتم که یادی بشه از اون روزای: میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته!

- یادش بخیر؟

- نمیدونم!

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
پريدن
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ 

از ديروز داره تو سرم جولان ميده: ما از بس نپريديم   پريدن يادمون رفت.

امروز ديگه کلافم کرده بود.

خسته شدم از بس وول خورد.

خسته شدم از بس خودمو زدم به فراموشی و خواستم عادت کنم به همينی که هستم. از بس خواستم يادم نياد که چی بودم و چی ميتونستم باشم.

حالا ديگه ميخوام بپرم.

حتی اگه بلندترين مانع دنيا جلوم باشه و سنگينترين وزنه دنيا به پام.

میپرم.

نميخوام عادت کنم به سقف کوتاهی که شده حد پريدنم.

میپرم. ميشنوی؟

عجالتا يا علی.

 

 


کلمات کلیدی:
 
وقت داشتن يا نداشتن؟
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥ 

سلام

الان يه مدتيه که بدجوری سرم شلوغه جوری که همه کارام نصفه نيمه مونده و به خيلياش نرسيدم.

مثل اواخر دانشگاه که درگير پروژه بودم و ميگفتم: کاش شبانه روز ۴۸ ساعته بود.

امروز داشتم به همين فکر ميکردم که يه جايی از قول مالتز خوندم که ميگه:

نگو من وقت کافی ندارم. تو دقيقا همان مقدار در روز فرصت داری که هلن کلر پاستور ميکل آنژ داوينچی و اينشتين داشته اند.

و بعدش خيلی خجالت کشيدم.

شاد باشين.

اين بخش بعدا اضافه شده:

من از يه چيز ديگه هم خجالت کشيدم:

از اين بلاهايی که داره سر دوستام مياد. توی کوی!!!!

و نگرانم هم برای عزيز يگانه ای که تبريزه و هم يگانه عزيزی که اينجاست و هنوز درگير  راهروهای بيعدالت دادگاه . . .

نازنين دردانه من:

اگر غم لشگر انگيزد که خون عاشقان ريزد

من و ساقی به هم سازيم و بنيادش براندازيم.

ميخوام بگم که تا آخرش باهاتم.

تا بعد.

 

 


کلمات کلیدی:
 
همه چی مبارک!
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥ 

سلام

عيدتون مبارک. و اما بعد:

هی من ميخوام چيزی نگم هی نميذارن.

چند شب پيش وزير محترم کشور توی کانال ۲ تلوزيون مملکت در کمال ادب فرمودند: ملت شما همتون يک جفت گوش دراز دارين و خودتون خبر ندارين. بريد خدا رو شکر کنيد که ما اومديم بهتون گفتيم . . .

البته به اين رک و راستی که نه ولی کافيه يه ريزه عقل داشته باشيم تا اينو درک کنيم. گفت: امسال به يمن نامگذاری سال پيامبر اعظم از همون ابتدای سال شاهد برکات فراوانی هستيم يکيش کاهش ۳۰ درصدی تلفات جاده ای در کشوره ( که کمترين ربطی به اينهمه امدادگر و پليس جاندار و بيجان که توی همه جاده ها پخش و پلا بودن نداره!) و دوميش زلزله لرستانه که به جای همه آدمای اونجا فقط ۷۰ تاشون مردن.

خوب اگه به نظر شما معنی اين حرفا اون چيزی که من گفتم نيست بگين تا منم خوشحال شم که جناب وزير بهم توهين نکرده!

و ديگه اينکه:

هیپ هیپ هورااااااااااااا

آخ جون باشگاه اونم از نوع هسته دارش!!!!!!!!!!!!!!!!

اولين شاهکار اقتصاديشم صعود ۱۰۰ پله ای نرخ سکه و طلا بود. تا کور شه هرکی نميتونه ببينه.

در هر صورت:

زلزله فله ای حق مسلم ماست!

يا علی!

 

 


کلمات کلیدی:
 
سوژه های سوخته
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤ 

خيلی وقته که کلی سوژه های ناب رو به خاطر کمبود وقت از دست دادم.

اول يه سلام حسابی به همه دوستای گلم که بيمعرفتی منو ناديده گرفتن. و اما بعد:

ميدونم که تکراريه و کهنه هم شده ولی هرچی باشه فراموش شدنی نيست.

بذارين اين جوری بگم که به قول عزيزی از مبارکی قدم بعضيا هر چند روز يه بار يه هواپيما تالاپ ميفته پايين و کلی آدم قربونی قدوم مبارک ميشن.

برای اينکه از ته و توی اين قضيه سر دربيارم خيلی اين ور اونور سرک کشيدم ولی هنوز نفهميدم کيو پشت سر اينهمه خبرنگار قايم کردن و يواشکی فرستادنش اون دنيا؟ نامردا کارشونو طوری انجام دادن که هيچ حدسی هم نتونستم بزنم.

بعدشم کلی جاروجنجال بپا کردن که وای سربازان صديق نظام. اصحاب رسانه... 

ولی با همه اين حرفها کارشون خيلی نامردانه بود.

اين هواپيمای سرداران هم که فقط محض اجابت دعای . . . ( از اون جايی که وبلاگمو دوست دارم و نميخوام از دستش بدم ديگه چيزی نميگم. ولی امون از سق سياه بعضيا! بابا حالا طرف يه چيزی گفت تو هم از خدا خواستی؟ )

اين قضيه دخالت عوامل انگليسی در حوادث خوزستان هم که از جکهای ناب ساله. نميدونم اين اژه ای چطور روش ميشه اين حرفو بزنه؟ جناب تو خودت داری نون انگليسو ميخوری کل مملکت ما تو دست بريتانياست واسه همينه که آمريکا واسمون دندون تيز کرده اونوقت . . . بابا ايول!

اين انرژی هسته دار هم که بدجوری بيخ پيدا کرده. خودمونيما عجب حالمونو گرفتن؟ اين روسيه هم که خيلی نامرد و تنها خوره. خوب حالا چی ميشد از اين سفره به اين عظمت يه لقمه نونی هم گير امريکا و اروپا ميومد؟ البته اون که به هدفش رسيد. ولی بدجوری کنف شديم. کار به جايی رسيد که تو تلویزيون خودمون داريم ميگيم: آقا هرچی تا حالا گفتين و از اين به بعد ميگين و در آينده بيشترش ميکنين قبوله ولی جون مادرتون پرونده ما رو نفرستين شورای امنيت! 

در هر صورت: بمب هسته ای حق مسلم ماست!

شما فکر کردين ما بيخود بم رو با کلی آدم و اون ارگ معصوم با خاک يکسان کرديم؟ يا الکيه که قشم و بقيه جزايرمون تا بندرعباس و بم و زرند و حتی رفسنجان هی مثل ژله دارن ميلرزن؟

در مورد فوت شوکه کننده استاد آشتيانی ديگه چيزی نميگم. فقط گفتن: دکتر داشت صحيح و سالم راه ميرفت ولی تو تست ورزش سکته کرد هيچکی هم نتونست کاری بکنه اونم تو يه بيمارستان سوپر تخصصی و يهو فوت شد. منم باور کردم.

بيخيال که آشتيانی مغز رويان بود. بيخيال که گوسفندش چند وقت ديگه داره دنيا مياد. بيخيال که امنيتمون رو خارجيها ازمون گرفتن. بيخيال ناوهای آمريکايی که تو خليجن. بيخيال که اسرائيل داره همه زندگی مارو ميپاد. بيخيال همه چی! نوکری ملتو عشقه!

خوب رفقای عزيز شما که به نديدن من عادت دارين. ولی اين دفعه خيال ندارم به اين زوديا برم اگه ديدين خبری ازم نيست ببينين کی هواپيمای بعدی سقوط ميکنه. شايدم به دمپايی و کمپوت نياز پيدا کردم.

جدی نگيرين تا بعد

در پناه خدا

  

 


کلمات کلیدی:
 
سفره های نفتی
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤ 

بعد از مدتها کمبود سوژه و وقت و حوصله و دل و دماغ، بالاخره یه سوژه پیدا کردم:

همین چند دقیقه پیش گزارشگر اخبار از وزیر جدید نفت پرسید: چطور میخواهید پول نفت رو به سر سفره مردم ببرین ؟چون میدونستم یه جواب درست و حسابی نمیده اصلا به جوابش گوش نکردم، ولی راستش اصلا دوست ندارم سر سفره ای بشینم که بوی نفت میده یا غذای نفتی بخورم!

مثلا: سوپ نفت!

سالاد نفت!

خورش نفت!

باقالی پلو با نفت!

. . .

دسر هم بستنی نفتالی!!!

فکر هم نمیکنم که کسی از این غذاها دلش بخواد. مگه نه؟

پس همون بهتر که روسا لطف کنن و کما فی سابق پولهای نفتی رو به جای سفره های ما ببرن بریزن تو حسابای خودشون برای ما هم دردسر درست نکنن هم سفره مون کثیف نمیشه هم اون طفلیها یه لقمه نون نفتی گیرشون میاد که گویا خیلی هم دوست دارن!!!!!

موافقين؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
کابوس
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤ 

 

گفتی: برو! نرفتم!

دوباره گفتی!

گفتم: اگه برم، دیگه بر نمیگردم.

بازم گفتی: برو!

چرا؟

مگه خودت نخواسته بودی که بیام؟

. . .

چرا وقتی رفتم، تو اومدی؟

مگه خودت نگفته بودی: خداحافظ، برای همیشه؟

پس چرا...؟

. . .

چرا وقتی برگشتی، باز رفتی؟

چرا پشیمون شدی؟

. . .

باز چرا برگشتی؟

مگه نگفته بودی راهمون از هم جداست؟

مگه قرار نشد هرکدوم راه خودمونو بریم؟

مگه نگفتی: برو پی زندگی خودت؟

 . . .

حالا چیکار کنم؟

میدونی دلم دیگه تو رو یادش نمیاد؟

میدونی میترسه چیزی رو به یاد بیاره؟

. . .

یادت میاد چند بار گفتی: خداحافظ برای همیشه؟

حالا چی عوض شده که برگشتی؟

. . .

یادت رفته برای رفتنم چقدر عجله داشتی؟

چی شده که واسه برگشتنم روزشماری میکنی؟

. . .

میدونی من اونی نیستم که دیده بودی؟

میدونی خیلی عوض شدم؟

. . .

میدونی وقتی گفتی: رو من هیچ حسابی باز نکن. همه حسابهای قبلی رو هم بستم؟

میدونی دیگه هیچ حسابی روی هیچ حرفت نمیتونم باز کنم؟

میدونی میترسم باورت کنم؟

. . .

خودمو دربست سپردم دست خدا. اختیار همه کارهامو دادم بهش.

ازم نخواه تصمیم بگیرم.

من دیگه در مورد تو هیچ تصمیمی نمیگیرم.

. . .

خدایا میشه همه سرکشی هامو ببخشی؟ میشه چشماتو روی خطاهای من ببندی؟

میشه کمکم کنی؟

. . .

میشه این کابوس زودتر تموم بشه!

 

دلم شازده کوچولو ميخواد. که تنها بخونمش!

دلم کنسرت شهرام ناظری ميخواد. که تنها برم!

دلم يادگار دوست ميخواد. که تنها گوش کنم!

تو که اينا رو نمی فهمی!

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خاتمی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤ 

پست قبلی که اینجا بود بدلایل امنیتی پاک شده. با عذرخواهی از دوستایی که اونو خونده بودن!

 

و اما بعد:

اول یه تشکر از!!! بیاربیدرد!!! عزیز که لینکهای این گوشه از لطف اونه! خیلی بهش زحمت دادم و یه دنیا ممنونم!

 

و حالا یه چیز دیگه:

تا 8 سال پیش همه رئیس جمهورایی که داشتیم یه جورایی غیر از رسم متداول در دنیای سیاست با ریاست جمهوری خداحافظی کردن. 8 سال قبل هم که هاشمی پستشو به خاتمی تحویل داد رفت یه مقام بالاتر گرفت و سر خودشو گرم کرد.

حالا که خاتمی داره میره، پست بالاتری در انتظارش نیست! واسه همینه که همه ازش میپرسن چیکار قراره بکنه؟

راستی خاتمی چیکار قراره بکنه؟

روزنامه نگار بشه یا بره سراغ نانوتکنولوژی یا گفتگوی تمدنها رو ادامه بده یا بزنه تو کار فعالیتهای اقتصادی یا به یه گوشه از سیاست چسبیده بمونه؟

خیلی برام جالبه بدونم چی میشه؟

یه ایده دارم که هیچ دلیل منطقی هم براش ندارم به هیچ حرف و نظری هم نمیخوام استناد کنم. فقط یه ایده کاملا شخصیه:

من فکر نمیکنم خاتمی ایران بمونه!

شاید یه مدت بمونه و بخواد با نشریه و نانو و تمدن و . . . سر خودشو گرم کنه ولی آخرش بی سروصدا میذاره میره.

 

خوب منم صبر میکنم ببینم چقدر درست گفتم؟

راستش با کارهایی که خاتمی کرد منم دوست ندارم که از صحنه سیاسی مملکت حذف بشه!

درسته که بیشتر از اونکه بتونه عملی کنه حرف زد و درسته که بخاطر همین دوباره بهش رای ندادم و همیشه هم ازش انتقاد کردم ولی خاتمی با همه کم کاریهاش یا بهتر بگم خالیبندیاش یه کار مثبت بزرگ انجام داد. اونم اینکه به من اجازه داد آزاد فکر کنم!

هرچند که این اجازه به بهای سنگینی به دست اومد و هرچند که اصلا کسی حق نداره اجازه فکرکردن رو به کسی بده یا ازش بگیره، ولی من اینو نمیدونستم و خاتمی اینو بهم یاد داد! و بهمین خاطر هم ازش ممنونم.

 


کلمات کلیدی:
 
نوشی و جوجه هاش
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤ 

 

آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند؟

بچه ها نوشی الان به کمک ما نياز داره.

کی ميتونه يه راه حل به دردبخور پيشنهاد بده؟

 

 

نمیدونم چی رو باید باور کنم؟

 

بارها نوشی رو تحسین کردم. هرگز ندیدم از بابای بچه ها بد بگه. هرگز سعی نکرد با نوشتن از اون خواننده رو وادار به قضاوت درباره خوب یا بد بودن خودش و اون مرد بکنه. هرگز نخواست کسی حق رو به اون بده. و این کارش همیشه منو به تحسین واداشت.

 

نوشی یه مادره یه مادر تنها که میخواد بچه هاشو داشته باشه. مادری که همسرش پشتشو خالی کرده و برای نگه داشتن فرزندانش به قوانین بدوی دادگاه متوسل شده. دادگاهی که بیخبر مجبورش کرد بچه ها رو برای چند ساعت به پدرشون بسپره و حالا كه این چند ساعت به چند روز رسیده، همون دادگاه حاضر نیست بیخبر به پدر بچه ها حکم کنه که برشون گردونه. و این قطعا معنیش عدالت نیست!

 

نوشی هرگز از مردی که این کار رو با اون کرد بد نگفت. نوشی هرگز خاطره بد یا حرف بدی از اون نقل نکرد. نوشی هرگز تصویر بدی از اون نشون نداد. نوشی هرگز دلیل جدائیشو بد بودن اون ندونست. نوشی خیلی صبور بود. و تنها الان که جوجه هاشو ازش گرفتن مینویسه که همون مردی که هرگز بد نبود تهدیدش کرده که بچه ها رو میبره جایی که هرگز دستش بهشون نرسه. مینویسه که به خاطر مزاحمتهای اون سفر برادرش رو ننوشته. و قطعا خیلی چیزای دیگه هم هست که نگفته مونده.

 

حالا من نمی تونم بفهمم که چطور این مرد تونسته اسم خودشو پدر بذاره؟

نمیدونم در جواب بیقراری بچه ها که حتما توی این چند روز سراغ مادرشون رو گرفتن چقدر دروغ بافته؟

نمی تونم درک کنم که چطور تونسته این بلا رو سر زنی بیاره که نه فقط یه زمانی عاشقش بوده که حتی حالا که باید ازش بیزار باشه حتی کلمه ای ازش بد نمیگه؟

من خیلی چیزای دیگه رو هم توی این قضیه نمیتونم بفهمم!

نگرانم. برای نوشی. برای جوجه ها!

میگین پدره. میگم هست. ولی دادگاه گفته 8 ساعت! این معنیش حتی یه روزم نیست چه برسه به چند روز!

نوشی نازنینم قطعا جواب صبوری تو این نیست.

قوی باش گلم.

توی اين چند روز به وبلاگهای زيادی سر زدم. خيليا نگران اين مسئله هستن. ولی به کامنتهای زيادی هم برخوردم که با نقد قوانين موجود با نگاه منفی به مرد و نظرات سطحی نه تنها دردی رو دوا نکردن که اين شبه رو به وجود آوردن که نکنه نوشی درگير يه مشکل سياسی شده؟ اين قضيه نگران کننده است. اين حرفا اصلا به نفع نوشی نيست. اصلا ربطی هم به مشکل نوشی نداره.

قانون با همه مشکلاتی که داره در اين پرونده فقط اجازه داده پدر ۸ ساعت در هفته بچه ها رو ببينه. حالا که باباهه بچه ها رو دزديده مقصر اونه نه قانون!

نوشی الان يه وکيل مجرب دلسوز همراه ميخواد که در هزارتوی قانون راهنمائيش کنه. که حتما داره. پس بهتره ما فقط براش دعا کنيم.

 

و اما بعد:

خوب گويا همه چی ختم بخير شد. نوشی و جوجه ها حالشون خوبه.

ولی يادمون نره که تا ۷ سالگی آلوشا زمان زيادی نمونده. الان وقت اون اعتراضهاييه که بهش اعتراض کردم. الان وقتشه که واسه گرفتن حضانت بچه ها يا اصلاح قانون يا اعتراض به وضع موجود يا هر چيز ديگه هر کاری که ميتونيم انجام بديم.

فراموش نکنيم که ۱ سال مثل برق و باد ميگذره!

خوب؟

 


کلمات کلیدی:
 
به من بيسواد کمک کنيد
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤ 

سلام دوستای گلم

من يه چندتا مشکل اساسی دارم:

اول اينکه يه ويندوز جديد نصب کردم که ديگه گيم نداره. و بدجوری حالمو گرفته!

بعد از نصب ويندوز خواستم يکی از درايوهارو که داشت منفجر ميشد فرمت کنم. اطلاعات لازمو يه جای ديگه کپی کردم  و بعد با خيال راحت فرمت! کلی هم از ديدنش لذت بردم. کارم که تموم شد اومدم يه آهنگ توپ بذارم و برنامه هامو نصب کنم که ديدم به جای درايو «ای» درايو «اف» رو فرمت کردم و همه آهنگای نازنينم از دستم رفته!

و اما بعد:

بعد از ۲ روز تمدد اعصاب مشغول نصب برنامه ها شدم و امروز هرکاری کردم اينفرارد لعنتی نصب نشد. البته نصب که شد ولی کار نميکنه و من بايد اين عکسا رو خالی کنم چون شديدا به دوربين موبايلم نياز دارم. هيچکدوم از عکسا رو هم دلم نمياد پاک کنم. تازه اينارو پاک کردم بقيه رو چيکار کنم؟

لطفا يه آدم باسواد و البته با معرفت منو راهنمايی کنه!

خوب حالا که همه فهميدن من چقدر بيسوادم اينم بپرسم:

من بعد از ۱سال و خورده ای وبلاگ داری هنوز نتونستم لينک دوستامو به وبم اضافه کنم. ميشه يکی به من ياد بده؟

من شديدا دچار خود بيسواد بينی شدم!

يه با مرام نيست که به من عاجز « آجز. آجض. عاجظ . . .؟؟؟؟؟؟؟» در راه پيشرفت و توسعه فنآوری کمک کنه؟

            ***************************************************

دوستای نازنينم. بدينوسيله به اطلاع کليه شما سروران گرامی ميرسانم:

 مشکلات مربوط به کامپيوتر اينجانب با آپگريد ويندوز مرتفع گرديده است و تنها غم از دست دادن آهنگهاست که قلب مرا می آزارد. که آنهم چاره ای ندارد و بايد صبور بود.

البته مشکل بيسوادی اينجانب در لينکيدن به دوستان همچنان پابرجاست!

يکی بياد کمک!


کلمات کلیدی:
 
ای مهربان تر از برگ
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤ 

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران . . .

چقدر دلم شجريان ميخواد. . .

با من صنما دل يکدله کن

گر سر ننهم آنگه گله کن!

اولين بار که شنيدمش«۳ سال پيش» اشکام بی بهونه سرازير شد!

الانم دلم اونروزا رو ميخواد!

بی بهونه دلتنگم. دلم از همون گريه های بی بهونه ميخواد.

خداجونم ميدونم که هستي. نزديکتر از من به خودم ولی دلتنگتم!

فکر کردم نيستی. ترسيدم. ولی بودی. هميشه و همه جا! ميدونم که هستی  . . .

هستی و به بهونه های ساده من برای دلتنگيهام نمی خندی!

هستی و مثل هميشه شونه های مهربونت روبه  گريه هام امانت ميدی!

دلم تعريف ميخواد. ماه بانو شو! بدجوری . . .

خدايا دلم تو رو ميخواد! مثل قبل!

 


کلمات کلیدی:
 
اينم از قصه ما
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤ 

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگينه اون از غصه توست.

 

می خوام برات قصه بگم، یه حرف سر بسته بگم:

 

یکی بود، یکی نبود،

زیر گنبد کبود، جز خدا هیچکی نبود

 

توی قصه ما همیشه

یکی بود

اون یکی نبود!

 

 

تا اینکه يکيشون يکی دیگه صبرش سر اومد:

این دیگه چه رسمیه؟

ما باید با هم باشیم

این عجب قصه ائیه!

 

اون یکی که دوست نداشت قصشون تموم بشه

پا شد و بارشو بست

رفت به شهر اون یکی!

توی راه چه ذوقی داشت

چقدر نقشه کشید .

 

تق تق تق . . .

کیه؟

منم!

تو؟ اینجا برا چی اومدی؟

اومدم که دیگه تنها نباشی!

کی گفت بیای؟

. . .

برگرد برو!

نمیرم. مگه تو از تنهایی  . . .

گفتم برو!

اگه برم، بدون که دیگه نمیام.

برو. . .

 

جونم برات بگه که رفت

رفت و دیگه برنگشت!

 

حالا توی قصمون

اون بود

این یکی نبود!

اینجوریا شد که دیگه

قصمون، قصه نموند.

 

اینم از قصه ما

حرف سر بسته ما

 

بالا رفتیم دوغ بود

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود.


کلمات کلیدی:
 
دستای خالی من
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ 

 

نازنينم

دستام خاليه. . .

فکر نميکردم به اين زودی تموم بشم.

آخه قرار نبود سهم تو رو هم من بدم.

ببخش. ببخش که کمم.


کلمات کلیدی:
 
منو بزار زمين . . .
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ 

اين داستان رد پا رو شنيدين؟

ميگن يه نفر داشته با خدا روی ماسه ها قدم ميزده و جای پاهاشون روی اونا باقی می مونده.  طرف وقتهايی که به مشکل بر ميخورده ميديده که پشت سرش يه جای پاست. شاکی ميشه و به خدا ميگه: چرا توی سختيها منو تنها ميزاری؟ خدا جواب ميده: اين جای پای منه که تو رو در آغوش گرفتم!!!!!!!!!!!!

حالا حکايت منه . . . خدا جون آخه چقدر منو بغل ميکنی؟ همچينم محکم فشارم ميدی که دارم خفه ميشم. منو بزار زمين. . .

آخدا اين صدايی که ميشنوی صدای چوب خشکهای زير پات نيست. صدای استخونهای منه که دارن ميشکنن!

آفرين منو بزار زمين . . .

آقا من اگه نخوام بغلم کنی بايد کيو ببينم؟ تا حالا کسی اينجوری بغلت کرده؟ اونقدر محکم که نتونی نفس بکشی؟ اونقدر که له بشی؟

همينه ديگه. نميدونی چه حالی داره اگه ميدونستی که اينکارو با من نميکردی.

حالا بيا و خدای خوبی باش و منو بزار زمين . . .

 

دوستای گلم من همچنان منتظر جوابهای شما به پست قبلی هستم.


کلمات کلیدی: